الماس طلایی

نوروز داره میاد عزیز مهربونم

امسال میخوام هشت سین بچینم،سین هشتم تویی،میدونی کجا؟درست بغل سبزه چون یادت هنوز سبزه سبزه،میدونی کجا؟درست رو به روی آیینه چون لبخند پر محبتت و چشم های مهربونت مثل یه آئینه روبه رومه همیشه..درست بغل سنبل(این و نمیگم چون فقط خودت میدونی خودمخجالتلبخند)

کی تموم میشه این روزهای دوری؟هر سال به شوق بودنت در کنارم در نوروز بعدی عید رو گذروندم،اما امسال....

الماس طلایی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢۸ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط الماس طلائی نظرات () |

 

یادم می آید گفته بودی جملات را کوتاه و ناب دوست داری تقدیم به تو کوتاه و مختصر ,تنها همین 2 کلمه : برگـــــــرد ........ دلتنــــــــگم

 

 

دیروز اولین سالگرد خاکسپاری تو بود و امروز روز عشاق! عشق من نمیتونم آروم بگیرم،خودت تسکینم بده...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط الماس طلائی نظرات () |

منم اونکه تو رو داده به مهتاب
کسی که روت رو می پوشونه تو خواب
کسی که واسه دنیای تو کم نیست

می خوام یادم بره ، دست خودم نیست

تا مه راه رو نپوشونده ، نگام کن
اگه رو قله سردت شد ، صدام کن
یه رنگ مرده از رنگین کمونم
من این پایین نمی تونم بمونم

خدا نمیدونم کجایی،اما فقط دارم بدبختی و بدبیاری و ظلم و بیچارگی آدمارورو زمین میبینم،یکیش خود من، به شنیدن صدای عشقم از اون سر دنیا دلم خوش بود،به سالی یکی دو بار دیدنش دلم خوش بود که همینم ازم گرفتی،حاضر بودیم تا آخر عمرمون صبر کنیم تا بهم برسیم همینم ازمون گرفتی ،پس رحمانی و رحمانیتت کو ؟ همچین ازم گرفتیش که دیگه حتی به خوابم هم نمیاد.خداییش ظالمی...خیلیم ظالمی....به تقدیر و صلاح هم اعتقادی ندارم چون فقط داره خلافش بهم ثابت میشه..کفرهام و تو دلم میگم که اینجا جای این حرفا نیست ولی تو خیلی ........

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط الماس طلائی نظرات () |

دلیل همه ء ترانه هام رفت پیش خدا،منتظرم که عشقم به زودی برگرده پیشم، اگر نیاد یه روز من میرم پیشش،عزیزم دلم خیلی برات تنگ شده..

 

دیگه من  موندم و یه عالمه درد و حسرت،9 سال 

خالصانه عاشقت بودم و کلی آرزوهای خوب داشتیم

برای آیندمون،عزیزم من و یادت نره ها،از اون بالا به

من نگاه کن که منم همیشه نگام به آسمونه،همیشه

عاشق خودت و مهربونیات میمونم،تو همه چیز و همه

کس منی..

الان که دارم اینارو مینویسم هنوز رفتنت رو باور

نکردم،وای خدا چقدر سختهنگران

خدا تو واقعا" هستی؟؟؟؟

 

الماس طلایی

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط الماس طلائی نظرات () |

امروز تورا به دنیا  آوردم شادی کوچک،تورا مدت هاست در وجودم عاشقانه پروراندم.

گردش مرگ و زندگی ،به دنیا آمدن و رفتن،زنده ماندن در شرایطی که فکر میکنند میمیری را آموختی،تو مرارت های زیادی کشیدی که به مرحلهء تولد برسی،امروز به دنیا می آیی،از دریچه ای نو به زندگی نگاه کن.

جنین های کوچک و نارس زیادی در انتظار تولدند وتو چه زود به دنیا آمدی. قدرت خدا را هزاران بار شکر که از تکثیر سلول های بدن انسان یا توموری نا دوست یا کودکی معصوم می آفریند،خدایا بزرگیت را شکر.

دیدن گردی زمین و ازبین رفتن سلول های غیر خودی ناخواسته و از نو شکفتن کالبدی پر از نور حیات بخش اهداء تو را متولد کرد،امروز تو می خندی تو قوی و تنومندی ،سال های زیبا و پر عشقی در پیش داری تولدت مبارک کودک ترسان من.(قلبم را به تو هدیه می دهم به روح خسته ات که چقدر مرارت کشیدی شادی من تولدت مبارک)

الماس طلائی

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۳ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط الماس طلائی نظرات () |

 

 

 

روح سرکش من کمی آرام باش

کمی آسوده بخواب،کمی آسان باش

مدت هاست نوازش نشدی،مدت هاست سرگردانی

بیا در آغوشم بیا همیشه در امان باش

الماس طلایی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٤ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط الماس طلائی نظرات () |

 

من آدم این حرف ها نیستم

اما با تو قلمم روی کاغذ میرقصد و می خرامد

با عشوه و ناز دلبری می کند،قلمم از عشق می نویسد

چه نوای غریبی

چه نوای نابی

من آدم این حرفها نبودم

اما با تو تازه شدم،با تو به دنیا آمدم،با تو اندازه شدم

من آدم این حرفها نبودم

اما باتو حرف های ناگفته زدم

از زندگی گفتم،از شعر دم زدم

 

 

   الماس طلایی

  نقاشی: ناصر اویسی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱۳ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط الماس طلائی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط الماس طلائی نظرات () |


Design By : Night Skin